حال را دریابیم…

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : شهریور ۷م, ۱۳۸۹

همیشه چیزهایی هست که برای بدست آوردنش ممکن است چیزهای دیگر را از دست بدهیم

پس بی درنگ برای بدست آوردن چیزهایی بهتر سعی میکنم

و لحظه هایم را میبوسم

لحظه هایم را که پر است از بوی تو

نگران نوشته هایم نباش بانو، کلمات هر جایی که باشند اگر واقعا حرفی برای گفتن داشته باشند شکوفا خواهند شد و به مقام خود خواهند رسید ولی در این میان، دل ِ مهربانت هست که اگر درنیابم میدانم که سقوط خواهد کرد به قعر، میدانم که چیزهایی هم هست که ارزشش به اندازه شکستن دلت نیست و آنگاه  تا بخواهم به خودم بیایم دیگر کار از دل گذشته …

پس درنگی لازم است اینجا…

از نگاهم تا نگاهت پنج روز ِ کاری فاصله است!

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : شهریور ۶م, ۱۳۸۹

ف ا ص ل ه است

تو پاسبانِ چشمانِ بسته ی من شده بودی و من در خواب ِ به اصطلاح خواب، نگران تغییر حالتِ آسمان!

و آسمان رنگش میپرد از دلتنگیمان و دلش میگیرد …

پارکی در حوالی شمال شهر

نوشته شده در قسمت : مشترکات من و بانو توسط : مهدی در تاریخ : مرداد ۳۰م, ۱۳۸۹

روزه ام را با لبخند تو باز میکنم و آنقدر پرخوری میکنم که  از دلِ چشمانم باران میبارد!

خنده ها و آن تکان های پیاپی سرت به چپ و راست را هضم میکنم در خود و از گذشته گفتنمان، فقط برای پر کردن وقتهای خالی بینمان است که نزدیکتر شوند لحظه های باهم بودنمان! که بخندیم به عالم و آدمهای اطرافمان که گاهی چقدر بچه گانه حرفها را میپیچانند که فقط به اصطلاح دلشان آرام بگیرد! میگیرد؟ بگذار بگیرد، بگذار هرچه میخواهند بگویند! همین که ما به سر منزل مقصود رسیده ایم کافیست! حالا میخواهد زمانی آن شده باشد و این و یا …  اینجا کنج دلم نشسته ای و داستان خوشبختی ِ  پا به ماهمان را مرور میکنی، میدانم که به سال نرسیده میترکند چشمان حسودان ، بگذار این را هم بگویم و ختم کلام !

خوشبختی ِ ما هنوز به دنیا نیامده، اینها که میبینید دموی چند دقیقه ای از فیلم اکران نشده ی خوشبختی مان است!

همیشه وقتهایی هست برای …

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

همیشه وقتهایی هست که آدم احساس تنها بودن میکند از اعماق جان! جانت که بالا بیاید دیگر این احساس را نخواهی کرد! ولی این بالا آمدنِ جان همیشه روالی دارد که گاهی این روال طبق معمول پیش میرود، مثلا با کمی سکوت،هق هق و گاهی هم با کمی جیغ(مخصوص خانمها) و یا عربده (مخصوص آقایان) همراه است که من به شخصه مدل دوم  را تجویز میکنم که بسیار جواب میدهد، مدل اول مخصوص قبل از ازدواج و عشقهای به اصطلاح جوات خیابانی میباشد که صبح ممکن است عاشق شوی و شب فارغ! پس اگر بخواهی بابت همه اش از مدل دوم استفاده کنی چیزی از سیستم صوتی ات به جا نخواهد ماند ! اما مدل دوم مخصوص دوره ی بعد ازدواج است که نیاز داری به یک شک اساسی در موارد کم آوردن! که آن اربده کشیدن است ! در واقع این باعث میشود که برای چند لحظه هم که شده نه چیزی بشنوی نه به چیزی گوش کنی!

و اما گاهی هم ممکن است این روال طبق معمول پیش نخواهد رفت!

آنوقت مردن را برایتان تجویز میکنم!

البته میگویند شگون ندارد اول ازدواج حرف از مردن زد! این را من برای آدمهای اطرافم گفتم و بس! ماهمچنان آرامشان را کش میدهیم…

زورچاپون : بانو هم به نوشتن گمارده شد!

گشایش لنگ!

نوشته شده در قسمت : مشترکات من و بانو توسط : مهدی در تاریخ : مرداد ۲۳م, ۱۳۸۹

اولین میزگرد صمیمانه ی خانوادگی شروع خواهد شد، و باز هم همه چیز دست به دست هم میدهد برای باهم بودن ِ بیشترمان.

خانه ی پدر و مادرِ آقا!

جایی که شاید بشود از گذشته یا خصوصیات اخلاقی جناب “آقا” چیزی یافت! جایی به نام خانه ی مادر شوهر! جایی که برخلاف تمام اظهارنظرات و پیشگویی های قبل از ازدواج جایی است بس قبر گونه! شاید هم زندان! برای خانم! که از هر طرف ممکن است حرفی پرتاب شود! و جناب “آقا” هم که میماند کدام طرف را بگیرد، گیر میافتد در این بین و مدام سرخ میشود و خونش را میجود از نگرانی!

ولی اینجا نه زندان بود و نه قبر! بهشتی بود با حوریه های مذکر اینبار!

اینجوری نبود آیا ؟

چند ساعتی را که گذراندیم همراه بود با خنده هایی از روی شادی و گاهی هم از روی مجبوری! که نکند بگویند آقا یا خانوم تحویلمان نمیگرفت! یا خودشان را برای ما میگیرند! پس برای هر حرفی نیشمان را باز میکردیم تا بنای گوشمان! که هم بگویند چقدر آقا یا خانوم مهربان و تو دل برو هستند و هم این میزگرد با صمیمیت هرچه تمام تر تمام شود!

ساعت از ۱۲ گذشته و همه چیز خیلی آروم و خوب و مهربانانه گذشت.

نمایشگاه عکس من

نوشته شده در قسمت : نمایشگاه عکس توسط : مهدی در تاریخ : مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹

نمایشگاه عکس من در خانه هنرمندان ایران – تالار تابستان

افتتاحیه : جمعه ۱۵ مرداد ماه ۸۹ ساعت ۱۷ الی ۲۰:۳۰

شنبه نمایشگاه تعطیل است.

یکشنبه تا چهارشنبه : ۱۰:۰۰ الی ۲۱:۰۰

اختتامیه : پنجشنبه ۱۴:۰۰ الی ۲۱:۰۰

با تشکر از تمام دوستانی که در این نمایشگاه من و عکسام رو تنها نمیزارن :)

زورچاپون : ۱- کارت دعوت ۲- پوستر نمایشگاه

شورمست

نوشته شده در قسمت : سفر نامه توسط : مهدی در تاریخ : مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

مثل تمام سفرهای دیگه که برنامه ی رفتن رو از صبح الطلوع مینویسند ماهم نوشتیم که  از چهار و پنج صبح با ذوق بیدار شویم ، وسایل را آماده شده برداریم و حرکت کنیم و در راه صبحانه را میل کنیم و به طلوع آفتاب بخندیم ! و دریغ از عمل! و البته خودمان هم موقع ریختن برنامه از صبح الطلوع! با لبخند مسخره ای گوشه ی لبمان این برنامه را نوشتیم که از همان اول هم معلوم بود که این برنامه هم مثل تمام برنامه های سفر آدمهای اطرافمان به حقیقت نمیپیوندد! و نپیوست! با کمی تاخیر ساعت ۱۰ حرکت کردیم! تاخیر خیره کنند ای بود میدونم و یکم هم از برنامه های سفر رو مجبور شدیم بخاطر این تاخیر کم! حذف کنیم! خورشید هم اون بالا نیش خند میزد بهمان! و البته صبحانه را طبق برنامه جلو بردیم و در راه خوردیم! بعد از گذشتن از دماوند و فیروز کوه به منطقه خوش آب و هوای پل سفید از توابع استان مازندران در پنجاه کیلومتری بعد از فیروز کوه رسیدیم. و عجب آب و هوایی! یک عدد کوه را باید دور میزدیم تا به دریاچه برسیم.ما هم دور زدیم! آن بالاها دست در دست هم، دوتایی در آغوش خدا عکس یادگاری گرفتیم …

بعد از طی مسافت حدود یکی دو کیلومتر به دریاچه رسیدیم و همه چیز مثل همان چند سال پیش بود با کمی سبزی کمتر، که البته دفعه ی قبل که یکی ای آمده بودم حوالی اردیبهشت بود و الان که دوتایی آمده ایم حوالی مرداد و بخاطر همین، کمی از سرسبزی کم شده بود و به عمر ما اضافه! یه گوشه ی دنج در اطراف دریاچه اتراق!؟ اطراق؟ اطراغ؟ اتراغ؟ کردیم و کمی به استراحت پرداختیم تا بعد ادامه برنامه ی سفر! (چقدر هم روی برنامه) بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت دوربین رو برداشتیم و راه افتادیم اطراف دریاچه و به بایگانی خاطرات مشغول شدیم و هی خاطره جمع کردیم!

هوا که تاریک شد و صدای سگ و شغال ها در آمد با کمی صداهای هجو انگیز این آدمهای اطرافمان قاطی شد! خیلی تفاوتی با هم نداشت شاید تنها تفاوتشان این بود که اینها با کمی لطافت خودشان را برای خنده ی اطرافیان خالی میکردند و آنها با صدایشان گریه ی اطرافیان را درمیآوردند! ولی در کل که میدیدی خیلی تفاوت نداشتن با هم ! و ما هم نشسته بودیم و تفسیر صداهای درآمده را میکردیم و حدس میزدیم که کدام صدا مربوط به کدام حیوان است! شب بیادماندنی خوبی بود.

فردا صبح همان ساعت الطلوع خودمان بیدار شدیم! و طبق برنامه، گردشی در اطراف دریاچه زدیم و کمی هم قایقسواری و عکاسی وقت را به خوشی گذراندیم و ثبت کردیم و بعد از ناهار و استراحت، قانون بازگشت به خانه را مثل همیشه اجرا کردیم! ولی عجب بازگشتنی! ترافیک سنگین خیلی قشنگ خستگی تنمان را درآورد ریخت روی اعصابمان! البته این هم جزء جدا نشدنی این سفرهاست و کلا جزء جدا نشدنی زندگی آدمهای ماشینی! و چقدر این دو روز بدور از این ماشین ها و آدمها و تکنولوژی آرامش داشتیم! آرامشی که آدمی خودش خودش را مجبور به تحمل میکند…

نتیجه گیری سفر : ۱- برنامه نریزید! ۲-تن ماهی نبرید که مجبور میشوید بخورید! ۳- کلا تلفن همراه خودتون رو بندازید تو همین دریاچه! استرس زا است بخدا! ۴-شب ها از هوای طبیعت لذت ببرید حتی اگر از خستگی دارید میمیرید نخوابید! پشیمانی دارد! ۵- باز هم سفر کنید!

وقت،وقتِ پریدن است انگار…

نوشته شده در قسمت : دلنوشته, مشترکات من و بانو توسط : مهدی در تاریخ : مرداد ۲م, ۱۳۸۹

سکشن اول
مثل تمام روزهای خوب، شروع میشود این روز استثنایی! با تمام نگرانی ها و استرسهای از نوع خوبش!
از همان اولهای ساعت،کارها مثل باران میریزد روی سرم! انگار وارد شدن به زندگی را از همان اول کار باید یادآوری ات کنند! ولی با این شدت!؟
لیست کرده ام که نکند کارهایم از بین انگشتان زمان سر بخورد و همه چیز بهم بخورد! با همان حساسیت همیشگی ام به انجام دادن کارها! همه چیز باید همانطور که میخواهیم پیش برود ! و میرود؟
همان اول کار مینشینم با خدا صحبت کردن! حرفهایم را قلمبه سلمبه به خوردش میدهم و برای خودم آرزوی خوشبختی میکنم ! روی ماه خدا را هم میبوسم که امروز را هم مثل تمام روزهای خوبم، خوبه خوبه خوب بگذراند!
سکشن دوم
تقریبا روز نصف شده است و خورشید دارد بی محابا خودش را میکشد که بیشتر احساساتش را طراوش کند که بدانیم آفتاب هم امروز خوشحال است! و میتابد برای خوشبختی مان و زیر لب ذکرها را مرور میکند!
سکشن سوم
تمام کارها رویِ روالِ انجام شدن است، نگرانی ها را خاموش کرده انگار یکی از آن بالا! حضورش را سخت احساس میکنم …
وقت، وقتِ پریدن است انگار!
روی دعوت ها نوشته بودیم :
دو پاره ابر، آرام و خوش آهنگ
به سراغ هم آمدند
ناگهان برقی زد و قهقه ی دیداری
و دو نیمه سیب سقراطی، یک سیب شد
و باریدن گرفت
و نخستین بهار،آغاز شد…

و حال وقت باریدن است از شوق! از تمام حسهای ناب با هم بودن! بی آنکه حرفی بزنیم نگاهها در هم گره میخورد! و …
سکشن چهارم
سوار بر همان اسب کذایی میشویم! شانه به شانه! شاید هم همان تکه ی ابر رویایی!
مهم، با هم بودن مان است!
سکشن پنجم
تعارفات زندگی ادامه دارد! مثل تمام شروع ها، روالها را پشت سر میگذاریم تا بدرقه ی خورشید!
خورشید که پایین بیاید قرار است امشب ماه را دو نیم کنند! و در بالاترین نقطه ی شهر دوشا دوشِ ستاره ها بتابند بر شهر!
سکوت تمام شهر را فرا گرفته! همه منتظر دیدن ماه دو نیم شده اند!
سکشن ششم
آرام آرام جاده را بالا میرویم، تا … آسمان؟
کمی پایین تر از آسمان به استقبالمان میآیند، و آرزوهای پی در پیِ خوشبختی تمام وجودمان را به پرواز در میآورد!
سکشن هفتم
وارد جمع میشویم…
تک تکِ چشمها میکاوند چیزی را در ما! انگار عده ای دنبال خوشبختیِ گمشده شان هستند! شاید هم چشمهایی هستند که آمده اند چیزی را بدزدند از ما! چیزی شبیه همان سیب سقراطی!
رد نگاهها را دنبال نمیکنم…
بگذار هرجا که میخواهند بروند، بگذار هرچه قدر که میخواهند از حدقه دربیایند! ما راهمان جداست!
سکشن هشتم
امشب از همان شبهایی ست که میماند ! از همان شبهای افسون ریز و رویایی! که سه نفری قرار است ادامه اش دهیم! من ، تو و خدای جاهای ساده!
سکشن نهم
همه چیز خوب پیش میرود، خدا کارش را خوب بلد است! تقریبا نزدیک به انتهای شب است ! صفر عاشقی!
آرام گرفته ام !
شهر میدرخشد از حضورمان…
خورشید هم انگار از همان اول حضور داشت و تابید بر ما !
لحظه ها را میگذرانیم
بی آنکه بگذرند از ما!
وقت، وقتِ پریدن است انگار…

باری دیگر من و رویایی در دست…

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : تیر ۲۳م, ۱۳۸۹

میخندیم،بیشتر از هر لحظه ی خوشِ دیگر
برای آرزوهایمان که به حقیقت پیوست و برای دلدادگی مان
برای گریه هایی که ثمره اش شد یک تو، میوه ی پیشنهادی خدا!
در برار تمام ناملایمات روزگار، حال در مقابلم نشسته ای و از دل میگویی و دلدار
با همان لبخند همیشگی ات، و چشمانی که از خیره ماندن فرار میکند!
و انتهای نگاهت تکان دادن سرت به چپ و راست است که تمام من را یکجا غرق میکنی در خودت!
این عادت زیبای دوست داشتنی…
تکرار میشود و نگاهم را ادامه میدهد …

اولین روز ِ خوب ِ باهم بودن

نوشته شده در قسمت : دلنوشته, مشترکات من و بانو توسط : مهدی در تاریخ : تیر ۶م, ۱۳۸۹

سلیقه ام را از خدا به ارث برده ام
و دلم را از تو!
جمعه ها را هم به نام تو میگذارم
به نام بهترین ِبهترین ِ بهترین
شاید دیگر دلتنگی های عصر جمعه برایم معنی نداشته باشد

زورچاپون :روال، کش آمدنش تمام شد
دو تا شدیم!
۱۳۸۹/۴/۴

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : تیر ۱م, ۱۳۸۹

هنوز روال های کش آمده تمام نشده
ولی من
اینجا
برای تولدت هم شعر سروده ام!

شانزده و سی دقیقه خیابان غربی

نوشته شده در قسمت : دلنوشته, مشترکات من و بانو توسط : مهدی در تاریخ : تیر ۱م, ۱۳۸۹

۱۶:۲۰
روز از نیمه گذشته و همچنان آتش میریزد از آن بالا استرس از پایین!
کمی زود میرسم طبق عادت چند ساله ام
ده دقیقه به خان آخر!
آنطرفتر، خیابانی را فراموشی گرفته و رد میشود انگار!
۱۶:۳۰
ایستاده ام و انتظار میمکم! و انتظار مرا و جانم را
چقدر این انتظار و استرس های نهانش عذاب آور است
۱۶:۴۰
میرسد کمی دیرتر ولی میرسد
و حال دوباره دیداریست شاید کوتاه
و تو در مقابلم
نگاههای دزدانه !
حرفهای کوتاه ِچند کلمه ای که رازش در قدم زدن های ممتدمان است
که وقت ِ ایستادن زمان هم میایستد و لبها…
۱۶:۴۵
نشسته ایم و باز هم این انتظار است که نگاهمان میکند و با لبخند همیشگی اش استرس میپاشد!
انگار لحظه ها را باید گذراند
انگار این گذشتن ها هم جزئی از روال شده
این انتظار های مکرر
درست قرینه مان مردی نشسته که میگوید باید چند لحظه!!منتظر بمانید
لحظه های کش آمده…
۱۷:۱۶
سکوت
کسی آنطرفتر دعوتمان میکند به نشستن
به صحبت کردن
به راهنمایی شاید!
۱۷:۴۰
همه چیز دوباره بازگو میشود
من ِ دو هفته قبل تا الان
و تویی که چشم در چشم زمان مرا میکاوی!
من میگویم و تو میگویی و او میکاود!
استرسها کم میشود
میمیرد
محو میشود
آخر دیگر جایی میماند برای استرس و نگرانی؟
شانه به شانه
دل قرینه ی دل
۱۸:۴۵
تمام میشود در ما
شاید لحظه ی آغاز باشد
خان آخر آیا؟
خورشید میشوی
میتابی در من
۱۹:۱۵
جایی حوالی آسمان
روی چند ابرِ مانده بر چهره اش
قدم برمیداریم بی محابا!
از روال نمیگوییم و نمیخواهیم که حتی فکرش را از ذهن بگذرانیم
که اگر به روال فکرکنیم تمام حرفها میایستد
و تمام شوق ها به یکباره رنگ سنتی میگیرد!
بد نیست
ولی الان دیگر جای روال بازی نیست!
من هستم و تو و خدای جاهای ساده…
میدویم
آنقدر که هیچکس به گردمان هم نرسد
آماده ای آیا؟

عنوان را تو بگذار!

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : تیر ۱م, ۱۳۸۹

همیشه برای گفتن ِ حرفهایم، تمام حواسم را جمع میکنم در انگشتانم تا همانی شود که دلم میگوید!
و حال میخواهم بگویم ولی این گفتن با تمام گفتنهایم فرق دارد!
اینبار جای دل و انگشتانم را عوض کرده ام تا با دلم بنویسم که نزدیک تر شود!
حرفی از جنسِ پ ر و ا ز !
حرفی از جنس بیداری!
اینبار برای “تو” تویی که دیگر نه رویایی و نه خواب!

دو حرف!
“ت و”
ولی به اندازه ی تمام حرفهای این چند سال!
انگار میشناسمت!
انگار حرف به حرف زندگی ات را پا به پایم آمدی تا رو در رو، مقابلم بایستی که بگویی هستی!
که بگویی آن “تو” ها حقیقت بوده و هست و خطابش خودت بودی که هستی!
پیدایت کردم که پنهان نبودی!
از لابه لای آیه های قرآنم!
در کوچه پس کوچه های ذهن مغشوشم!
در دورهای مدور حرم امنش!
پنهان نبودی و نیستی!

سفری در پیش است، بس طولانی!
همراهی ام کن !

اولین نشانه را داشته باش!
برگرد به اولین نوشته ام!
تولد است!
تولد نوشته هایم!
و تولد سرنوشت!

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد!؟

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : تیر ۱م, ۱۳۸۹

ترجیح میدهم حرفی نزنم!
شاید خواب بود!

یک نوشته،یک دنیا حرف

نوشته شده در قسمت : دلنوشته توسط : مهدی در تاریخ : خرداد ۶م, ۱۳۸۹

آورده‌اند “جان‌مایه‌ی روزگار” چیزی است که بازگشت به آن شدنی نیست. فروپاشی آرام‌آرام این جان‌مایه از آن است که جهان به پایان خود نزدیک می‌شود. یک سال نیز، از همین رو تنها بهار یا تابستان ندارد. یک روز هم، به همین سان. بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد یا چندصدسالِ پیش، شاید دل‌خواهِ آدمی باشد، اما شدنی نیست. پس ارزنده است که هر نسلی، آن‌چه در توان دارد، به کار بندد.

سکانسِ نوزدهمِ فیلمِ درخشانِ گوست‌داگ-متنی برگرفته از کتابِ هاگاکوره از سده‌ی ۱۸ میلادی ژاپن نوشته‌ی تسونتومو یاماموتو.
برگرفته از کتابِ خوبِ “زندگی در جهانِ متن” نوشته‌ی یعقوب رشتچیان
وبسایت : رضا امیرخانی