نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : آذر ۸م, ۱۳۹۰
دلش بدجوری تنگ شده بود به بهانه محرم اش، زیر چشمی هوایش را داشتم این آخری ها. انگار دنبال چیزی میگشت روی زمین
خدا
وقتی فهمیدم که دیگر بابا بزرگ را برده بود
دیگر نه التماس های من کار ساز بود نه هق هق گریه های عموهایم
خدا دلتنگی اش تمام شده بود..
….
سوم محرم الحرام /هشتم آذرماه ۱۳۹۰
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : مهر ۲۵م, ۱۳۹۰
سرگرمی من
نوشتن این شعرهاست
اشعاری واژگون
که از فرط خنده چشم های شما را می بندد
و آنچه را که دلم می خواهد
برابر چشم تان می دزدم!
.
* شمس لنگرودی (صبح آفتابی تان به خیر گرگ برفی)
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : مرداد ۱۵م, ۱۳۹۰
ماندن یا رفتن!
نه میشود گذاشت و گذشت! ـ رها کرد ـ نه میشود تحرک داشت توی این به اصطلاح زندگی دوار یا به قول شریعتی وسواس خناسی که بر ما میگذرد و عمر نام دارد!…
بوی ماندگی گرفتهام میانهی تعلیق و تقدیر و تدبیر و تردید ـ یا هر چه که واجآرایی ت دارد اینبار، نه خ!ـ تا لابد وقتی که تاب میآورم و این صبوری مگر آخر هم دارد وقتی چیزی از جنس توانستن نیست!
از ماندگی توی حروف و کلمهها که حرف میزنم چپچپ نگاهم نکن به نشانهی این که یادم بیاوری باید دوباره کفهی ترازو را توی ذهنم تصویر کنم و مدام از خودم بپرسم… رها کردن؟! “من دلیلک؟!” ماندن؟! “من دلیلک؟!” و این کار را آنقدر تکرار کنم که بالاخره یک کفه سنگینتر بیاید و فبها!
ماندن و رفتنها دست من نیست! ـ مثل همهی چیزهایی که قبلتر به یادت آوردم و دست من نبود!ـ همهاش به خودت بر میگردد و تهایت!
اصلا مگر ماندن هم دلیل میخواهد؟! یا رفتن؟! یا کندن ز هرچه تو را اینطور وابسته کرده؟! یا دلیل میخواهد هرچه که بتواند دلیل صبوریات که نه سوختنت باشد؟! بس که تها سنگینی میکنند روی بودن! دیگر لغلغهی زبانمان: و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم… شده! خوب نگاهکن تک تک کلمههای بولد شده را؟! میبینی؟! با این اوصاف دلیل خواستن برای تک تک رفتارها و فکرهای موجود در خودآگاه و ناخودآگاه و من و اصلا هر چیزی که از من زبانه میکشد کاملا و واضحا بیمعنی است!
سعی نکن اختیار را یادمان بیاوری که هم ت دارد و هم خ!
دلیل؟! برهان؟!
دنبال دلیل میگردم!؟ دنبال خودت!؟ خیلی دور نیست!! نیم نگاهی به پشت کافی است! تو آنجا ایستادهای! چشمهایت هنوز میخندد! کنایه میزنی! بازی میکنی! عاشق میشوی! فارغ هم! دل میبندی! میبازی! دلگیر میشوی! دلگیر هم! هنوز میخندی! گم میشوی لابلای کتابهایت! تند تند مینویسی! با همان سرعت خط میزنی! چیزی را پاک نمیکنی اما! میخندی هنوز! مست میشوی! چرخ میزنی لابلای دستانی که هرگز بیگانه نبوده بی که توی چشمهایش نگاه کرده باشی! آشنایی را انکار میکنی! زندهای!! زمان توی لحظه خلاصه میشود! تو توی چشمهایت! زندهگی توی خندههایت! عشق بازیچهی کودکیات!! تقدیر رنگ میبازد به تکفیر حماسهات! هنوز میخندی!
دل که میبندی به معجزه! مهر ختم میخورد به تمام باورهایت که جستجوی محال آخرش به حوالی اینجا که تو ایستادهای میرسد! داری گریه نمیکنی!
بیخیال ماندن میشوی! بیخیال رفتن نیز هم! خو میگیری به اینطور بیهیج و با هیچ زندگی را خط خطی کردن که مرگآگاهی کلافهات میکند!! دارند یس احتضار میخوانند!!
این کابوسهای هرشبه رویای صادقانه است!
هنوز پا بند معجزهام ـ که مهر ختم میزند به همهی باورهاـ که محض رضایت دستی از غیب باز شود و همهچیز را بگذارد سرجایش! عینا کلمهی عدل!
ببین با استفهام انکاری عجیب میشود آدمها را متقاعد کرد که هیچ چیز دلیل نمیخواهد!
زورچاپون : این مطلب زمانی نوشته شد برای همان زمان نمیدانم اینجا چرا گذاشته شد در این زمان! شاید از بی حرفی!
نظرات بسته است
نوشتن را درست از زمانی شروع کردم که تمام نداشته هایم را آرزو کردم! پس بهشان که نرسیدم سعی کردم که لااقل روی کاغذ بدستشان بیاورم! نوشتن نه سرمایه ای میخواهد و نه حتی گاهی زور بازویی! فقط یک دل میخواهد که یا پر باشد یا خالی! اینکه میگویم پر نخوانید که از خوردن پر شده باشد! نه!
البته از خوردن هم میشود ها! گاهی خوردن بغض های ناپلئونی! که نمیدانی از کجا شروع شده است این لامصب غم! یکهو میآید و یکهو نمیفهمی کجا گورش را گم میکند! بگذریم! که پیدایش میشود! ولی حال وقت نه پر شدن است و نه خالی شدن! وقت پرواز است از جنس آسمان! از جنس همان دوبال کبوتر ها که حالا شده است یک من و یک بانو! برای پرواز دلهایمان بال گشوده ایم به سوی او که خودش خوب میداند که دوستش داریم و دوستمان دارد…
شنبه ۲۰ فروردین است، فرودگاه مهر آباد،ساعت میگذرد و انگار خدا دارد آن بالا مهره های تسبیحش را میچرخواند! بیایند؟ نیایند؟ درست یکسال میگذرد از تسبیح انداختنت و قرعه ای که بنام من درآمد! گفتی بیا و آمدم و حالا من هستم و ثمره همان حرفهای درگوشی مان ! همان ها که گفتم خودت بدان و خودت! خواه اجابت شود خواه … هرچه صلاح توست همان! و آخر تو همان را خواستی که خواستم و خواست ! پس باز هم آمده ام /ایم برای پرواز ! با دوبال اهورایی آسمانی! رهایمان نکن!
…
حرفها را باید از یکجایی شروع کرد، نوشتن را نیز همیشه از ابتدای کاغذ شروع میکنند و گاهی نقطه ای میشود و دهن کاغذ را میبندیم با مچاله کردنش و گاهی کتابی میشود برای کتابخانه و شاید گاهی برای پر کردن همه ی تنهایی هایت …
از ننوشتن هم زیاد میشود گفت! مثلا همان حرف اولمان که گفتیم نوشتن همیشه از یکجای خالی و یا پر شروع میشود! و حالا ننوشتن من از جای خالی ای شروع شده است که حالا پر شده است با یک عدد بانو! که تمام حرفها را به انگار از همان چشمهای ما میخواند و دیگر نیازی به نوشتن نیست انگار!!
ما هم نگاه میکنیم ! آنقدر تکرار میکنیم این نگاه را تا دیگر حتی از چشمهای بسته ام هم بخوانی ام! بخوانی تمام درونم را و تمام حرفهای ناگفته را!
نوشته شده
در قسمت :
شعر توسط :
مهدی در تاریخ : بهمن ۱م, ۱۳۸۹
هوا را بس ناجوانمردانه سرد خوانده بودند!
از آسمان سپیدی میبارید و از زمین ستایش!
آسمان به زمین آمده بود!
ورقهای تقویمِ روی دیوار پر شده بود از چوب خطهای پدر!
و مادر
که آذین بسته بود به مهر،هوای مه آلود شهر را…
یک آن نبض زمین ایستاد!
پلکهایی باز ماند!
اخرین مهره ی تسبیحی افتاد!
بهار شد…
شکوفه ای خندید
لبخندی شکوفا شد
زمین جان گرفت!
خدا حیفش آمده بود زمستان، تو را نداشته باشد!
اولین لبخند تو
باغ نور بود و معدن طلا
زورچاپون : آغازت مبارک بانوی من!
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : دی ۵م, ۱۳۸۹
درکِ حال ِحاضر من نه چنان سخت است که بخواهی فضولی ات گل کند و گیر حرفهای ادمهای اطرافمان شوی ، نه انقدرها آسان است که بتوانی با فهمیدنش مثالی بیاوری و بگویی که “آهان مثل فلانی” نه! قصه ی دل من را یک نفر به درستی ترجمه اش میکند و میخواندش،یک نفر که همه ی روزنه های بسته و بازدرکش هوشیار است، کسی که بیننده نیست، مثل “درخت انجیر چاودار” * در وجودم،فکرم،ذهنم، قلبم ریشه کرده! از بحث دور نشوم، این روزها زندگی را در سرانگشتانم میبینم وقت ورق زدن تارهای موی ات! و این را قول میدهم که روزی از دستانت فیلم بلندی بسازم و از چشمانت شعری برای تیتراژش و آخرش را هم نمیبندم!بگذار ببردمان به نا کجا آباد! تو که باشی مقصد مهم نیست برایم…
.
.
.
* : درخت انجیر چاودار زمستانه،با ریشه ترین درخت این عوالم،که با ریشه هایش تا عمق ۶۲۲ کیلومتری زمین را میکاود!
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : آذر ۲۲م, ۱۳۸۹
روزهایی هست برای سختی کشیدن،روزهایی که اگر بدانی بعدش قرار است به آرامش برسی تحملش راحت تر میشود گاهی. حال بعد از روزهای به ظاهر سخت این آرامش است که سراغت را گرفته و دربه در دنبالت میآید حتی اگر اخرین طبقه از اخرین خانه باشی! و منی که توی تمام لحظه هایم همنشین تنها ستاره آسمان دنیایم بعد از خورشید اخرین طبقه ماه به انتظار روزهای آینده ی خوشبختی چشم به جایی که خدا خودش نشانی اش را داد نشسته ایم و بی رودربایستی طلب میکنیم هرچه را که خوب است …
لونه کردیم،خونه کردیم…
نظرات بسته است
میگویند مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست، نشسته ایم رو به طوفان! گاهی شدتش آنقدر زیاد است که مجبوریم چشمهایمان را ببندیم! دستهای گره خورده یمان را محکمتر میکنیم تا نکند از سر این هوای نا ملایم روزگار فاصله ای هرچند کوتاه بیافتد بینمان. خوشی ها یک به یک سراغمان میآید، خدا هم نشسته آن بالا، با همان لبخند دلنشین همیشگی اش نگاهمان میکند، دلمان نمیآید که نگاهمان را برداریم ولی این طوفان لعنتی گاهی مجبورمان میکند که برای لحظه ای چشمانمان را ببندیم! و آن میشود که نباید و چقدرتر دوستمان دارد که به موقع بازشان میکند برایمان! همچنان است که میخواستم پیشتر، همه چیز روی مراد دل ما میچرخد، من هستم و بانویی که حالا شده است به درستی کلمه “تمام دارایی ام” و تمام دارایی ادبی ام هم در این دنیای بی در و پیکر همان چند کلمه ی همیشگی مان است ” من هم همینطورهایت” با همین دو، روزگار را همانطور که میخواهم و از پیش میخواستم ترسیم میکنم ، اصلا برای ترسیم دنیایم یک تو کم داشتم که حال با خیال راحت قلموی سرنوشت برای خودش میتازد، انگار تا بحال رنگی نبوده که چیزی ترسیم نشده ! و حال…
توی این چهار دیواری زندگی مان همیشه دستهایی هست برای گرمی دستهایت تا ابد ، این چند حرف را تکرار کن لطفا! ت ا ا ب د …
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : مهر ۱۸م, ۱۳۸۹
از صبح تا شب
از شب تا صبح
گاهی هم خوابش را میبینیم!
به قول مادر بزرگ که میگه! : لونه کنید، خونه کنید …
دنبال لونه هستیم تا خونه کنیم! دعا بفرمایید!
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
سفر نامه توسط :
مهدی در تاریخ : شهریور ۲۵م, ۱۳۸۹
چهارشنبه بود ،مانند سفرهای قبل ولی با کمی پیشرفت (از نظر برنامه ریزی) شروع شد! که البته از همان اول قرار نبود سفری تفریحی باشد و سفری کاملا کاری بود که سخت در اشتباه بودم و نتیجه اخلاقی آن هم این بود که تمام با هم بودنمان یک سفر است آن هم سفری تفریحی، معنوی! حال به هرجای این کره ی خاکی باشد و یا حتی یک پیاده روی چند دقیقه ای! برای انتقالیِ دانشگاهِ بانو سفری داشتیم به یکی از استانهای بالای نقشه ، نه آن بالای بالا کمی از بالا گذشته رو به سمت وسط! قرار بود سفرمان یکروزه باشد ولی کش آمد به یک روز و نصفی! که این کش آمدن هم از همان کش آمدنها بود. ساعت حدود ۷ صبح (کمی از الطلوع گذشته) بود که همه جلوی درب خانه بدرقه یمان کردند!(همه منظور شخص شخیص مادر خانوم) بود و بس! این هم از فواید خانواده ی کم جمعیت است! و راهیِ سفر شدیم با سفارشات مکرر بدرقه ی راهمان کردند! ما هم ( سر به حالت افتاده ! به پایین و حالت تواضعععع) چشمی گفتیم و حرکت کردیم! راه مثل تمام راههای دیگر بود و جاده همان جاده ی همیشگی ولی همسفر چیز دیگری بود! چیزی از جنس یک بانو! چیزی ! نه چیز نبود فرشته ای از جنس آدمیزاد! یا شاید آدمی از جنس فرشته! (برای آدم متاهل این نکات در نوشتن مهم است! هندوانه ی زیر بغل نیست!) تابلوی ابتدای جاده، مسیری حدود ۱۷۰ کیلومتری را نشان میداد ولی زمان به وقت همسفر من خیلی کمتر از اینها بود! چشمهایم جاده را میکاوید و جاده شده بود بانوی من ! بانوی من جاده و همسفر من ! سرعتمان هم مجاز بود به همان قوانین (علیه السلام)! البته که خود بانو که مینشستند مجاز بودن تا بالای قوانین (علیه السلام)! تا حدی که بجای اینکه پای مبارک فقط پدال را لمس کند، کف ماشین را هم لمس میکرد! و این خواست خدا بود که دنده ی بعد از ۵ دنده ی عقب بود!! وگرنه …
به مقصد که رسیدیم حدود ساعت ۱۱ بود و یکراست سراغ دانشگاه رفتیم و همان ابتدای امر یک لیست بلند بالا به دستمان دادند که بروید و هرکدام از آقایان برای یادگاری هم که شده یک خطی بیاندازد! که نکند جایی خرده بدهکاری مانده باشد و تو غافل مانده باشی! ما هم شروع کردیم و عجب شروعی بود! دانشگاه که به کل در دامنه کوه بود! و دانشگاه فنی نزدیک به قله ی کوه! انگار مردم این شهر از خدا چیزی خواسته بودند و خدا هم که صلاحشان را میخواسته بجای خواسته شان یک دانشگاه از دل کوه فرستاده و گفته که این بهتر است ! که بعدها خدا خودش فرموده که ای کاش اول به ایشان (مردم این شهر) کمی ؟؟؟ میدادم و بعد دانشگاه! (ولی الحق بهترین جای شهر را انتخاب کرده بودند و فضای باز و معماری دانشگاه آدم را وسوسه میکرد به درس خواندن! )
امضا ها تمامی نداشت! انگار میخواستند که این آخریها خوب دانشگاه به یاد دانشجو بماند! آخر یک مسئول اول دانشگاه بود و دومی همان نوک قله! و همه اش هم باید به همین ترتیب پیش میرفت! و یکبار هم که ما آمدیم زرنگی کرده باشیم و دو تا امضای بالای کوهی را با هم بگیریم گفتند (هه) برو پایین!! به هر حال کارمان تا حدود ۴ بعداظهر طول کشید ! خورشید تقریبا از پشت همان کوه بالا آمده بود! فک میکنم فاصله ی زیادی هم با ما نداشت! آخری هم کارمان افتاد به امور مالی! عجب این امور مالی ها در هر جای کره زمین و در هر سازمان و شرکتی هم که باشند مثل هم اند! همه با همان غرور و سیبیل های از بنا گوش در رفته که چه عرض کنم از پشت سر هم معلوم بود که این آقا مرد است واقعا! (البته این مورد در این شهر به شمار، قابل روءیت بود) و همیشه هم هزار و یک کار که داشته باشی و کارِ هزاریکمی ات مربوط باشد به امور مالی، گیر میافتی فقط برای این یک کار! و کارت حتما عقب میافتد! شاید چون امور مالی است!! امور مالی کلا از کلمه مال! که همان پول و هزینه است گرفته شده و مترادف کلمه دستمال است! که باید دستمالتان از نوع اعلا باشد و ترجیحا طلا! چون امور مالی است! به هر حال کار ما افتاد به روز بعد! و با کمی خستگی راه و کوهنوردی، راهیِ خیابان شدیم تا شاید بشود با پر کردن شکم خستگی را یادمان برود!
ساعتها را در شهر میگذراندیم ولی به یکباره یاد موضوعی افتادیم که همان افتادنش یعنی دردسر! از همان دردسر هایی که هیچوقت دوره ی مجردی به سراغت نمیآید! و وقتی دوتا شدی باید به سراغت بیاید گاهی که یادآور شود که تو دوتا شدی! و آن هم این بود که سه جلدمان را یادمان رفته بود همراه بیاوریم و در واقع یعنی همان مجرد بودن از نگاه مامور قانون!! و یا بهتر است بگویم از دید رزیدنت هتل! با هزار جور فکر و ایده پارکی پیدا کردیم و کمی وقت را گذراندیم ولی مگر میگذشت لامصب!
نه اینکه در این شهر آشنایی نباشد و نتوانیم شب را بگذرانیم ! بود، یک زند نامی بود از دوستان بانو و خیلی هم مهمان نواز و صمیمی ولی از نظر بانو تا میتوانستیم دنبال چاره باید میبودیم که چاره خودش سراغمان آمد! آن هم کسی نبود جز جناب پدر گرامی دوست شخیص و صمیمی و مهربان و مهمانواز و …(واژه کم آوردم! ولی شما هم جای ما بودید از هرجایتان سعی میکردید واژه دربیاورید از خوشحالی) بانو، که آمده بودند و اصرار و التماس که حتی حرفش را نزنید و آنقدر تعارف و عجز کردند که ما هم ترسیدیم نکند یکوقت از نرفتنمان شکایتی کنند به آن بالا ها! از آنجایی که جناب پدر گرامِ خانوم ِ دوست، مامور نیروی انتظامی هم بودند!
خلاصه شب را در هتل “زند” ! گذراندیم و عجب هم مهمانوازی کردند، و صبح با صدای پرنده های حیاطی که آذین بندی شده بود با درختهای انگور آویزان شده از سقف، بیدار شدیم و صبحانه مخصوص را نوش جان کردیم و دوباره سراغ کارهای مانده ی دیروز رفتیم به دانشگاه! و دوباره همان بالا و پایین رفتن ها با کنتراست پایین تر! و تعداد جمع آوری یادگاری های مسئولین کمتر! به هر حال کارها تمام شد و نامه ی آخر را بقچه پیچ در یک عدد پاکت کردند و دادند دست ما که این تذکره ی منتقل شدن به تهران است و بس!
برگشت را هم مثل رفت بخوانید که عجیب سفر بیادماندنی شد.
نظرات بسته است
هفتمین سمینار “گشایش لنگ” در جمع خانواده ی بانو برگزار شد! سمیناری که خیلی بیشتر از بقیه ی سمینار ها برایمان به اصطلاح “مهم” بود! بدون هیچ توجیه فرهنگی،اقتصادی و اجتماعی! همینجوری واسه دل کمی نگران بانو ! شاید بخاطر نگاهها بود یا زیر و بم صداها! نمیدانم و فقط میدانم که از آن سمینارهایی بود که یک عمر میماند و یادش میکنیم. از خوش که کمی آنطرفتر گذشت و باز هم فکر میکنم که اینجور سمینار ها گاهی برای آدم حکم قرص استامینوفن را دارد! که نیاز های روحی ات را برطرف کند گاهی!
از درون مایه ی این سمینار چیزی نمیگویم که نکند جور دیگر برداشت شود! فقط این را بگویم که گاهی آدمی نیاز دارد که حرفهایی که در مورد آدمهای زندگی اش میزنند را از نزدیک لمس کند! آنوقت خیلی راحتتر میتواند تفکر ها را حلاجی کند.
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹
شنبه ها را دوست ندارم
شنبه ها قاتل با هم بودنمان است!
یکشنبه ها روز خنثی ست! روز نوشتن برنامه های هفته! روز کشیدن جدول چوب خط ها!
دوشنبه روز دلتنگی ست! روز بغض های فرو خورده! روز نگاه کردن به تقویم و دلداری ِ دل! روز شمردن و شمردن!
سه شنبه روز نگاه کردن به روزهای قبل! روز انتظار! روز نوشتن برنامه های آخر هفته! و باز هم انتظار!
چهارشنبه…
دل دل کردن های متوالی!
روز دور کردن تمام غمها و دلتنگی ها
روز دیدار
پنج شنبه، روز ۲تا بودن، روز خندیدن به تمام هفته! روز نگاه کردن و نگاه کردن و نگاه کردن
روز اشاعه ی احساس ها…
جمعه، پنجشنبه ای دیگر ولی با کمی استرس، هی خودت را مجاب میکنی که فکر نکنی به…
جمعه روز باهم بودن ، پلک نمیزنیم ، نکند که از دست برود لحظه هایمان…
و دوباره
شنبه…
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : شهریور ۷م, ۱۳۸۹
همیشه چیزهایی هست که برای بدست آوردنش ممکن است چیزهای دیگر را از دست بدهیم
پس بی درنگ برای بدست آوردن چیزهایی بهتر سعی میکنم
و لحظه هایم را میبوسم
لحظه هایم را که پر است از بوی تو
نگران نوشته هایم نباش بانو، کلمات هر جایی که باشند اگر واقعا حرفی برای گفتن داشته باشند شکوفا خواهند شد و به مقام خود خواهند رسید ولی در این میان، دل ِ مهربانت هست که اگر درنیابم میدانم که سقوط خواهد کرد به قعر، میدانم که چیزهایی هم هست که ارزشش به اندازه شکستن دلت نیست و آنگاه تا بخواهم به خودم بیایم دیگر کار از دل گذشته …
پس درنگی لازم است اینجا…
نظرات بسته است
نوشته شده
در قسمت :
دلنوشته توسط :
مهدی در تاریخ : شهریور ۶م, ۱۳۸۹
ف ا ص ل ه است
تو پاسبانِ چشمانِ بسته ی من شده بودی و من در خواب ِ به اصطلاح خواب، نگران تغییر حالتِ آسمان!
و آسمان رنگش میپرد از دلتنگیمان و دلش میگیرد …
نظرات بسته است
روزه ام را با لبخند تو باز میکنم و آنقدر پرخوری میکنم که از دلِ چشمانم باران میبارد!
خنده ها و آن تکان های پیاپی سرت به چپ و راست را هضم میکنم در خود و از گذشته گفتنمان، فقط برای پر کردن وقتهای خالی بینمان است که نزدیکتر شوند لحظه های باهم بودنمان! که بخندیم به عالم و آدمهای اطرافمان که گاهی چقدر بچه گانه حرفها را میپیچانند که فقط به اصطلاح دلشان آرام بگیرد! میگیرد؟ بگذار بگیرد، بگذار هرچه میخواهند بگویند! همین که ما به سر منزل مقصود رسیده ایم کافیست! حالا میخواهد زمانی آن شده باشد و این و یا … اینجا کنج دلم نشسته ای و داستان خوشبختی ِ پا به ماهمان را مرور میکنی، میدانم که به سال نرسیده میترکند چشمان حسودان ، بگذار این را هم بگویم و ختم کلام !
خوشبختی ِ ما هنوز به دنیا نیامده، اینها که میبینید دموی چند دقیقه ای از فیلم اکران نشده ی خوشبختی مان است!